دن آرام
میزان جفنگیات متراوشه از ذهن بیمار من به دلیل تروم پروستات مغزم (همون بصل النخاع) اندکی افزایش پیدا کرده. خوب تو این هیاهوی فمینیستی موجود و با وجود این همه مدعی از هر طرف، مغز اینجانب کاملاً آماده وازکتومی است. والا به خدا با این نوناشون!
*****
دیشب یک زنبیل از خاطرات خوشم رو با اون مرتیکه نی قلیون گذاشتم صندوق عقب ماشینم و البته تا الآن که هرجا می رم با هامه. یه حالی میده! وسوسش. نه نوستالژیش. شایدم خودش. خلاصه حال میده نمی دونم چیش.
*****
من اگه بمیرم دلیلش فقط اضطرابه مث سگ.
کوانتوم
آن سان که تلاش میکنیم آنچه در ذهن داریم را به شیوهای قابل فهم دیگران بیان کنیم و آن گونه که حرفهایمان را بیان میکنیم تا درست جلوه کنند، شیوههای خطا کردن مایند.
***
همین جملههای بالا مشمول چیزی هستند که میگند، و این یکی هم!
and life still
قلم از دستش افتاد روی زمین، روی برف و همان خط همیشگی باقی ماند. با خود فکر میکرد که چه خوب که قلم خط میاندازد.
آن موسیقی همیشگی هم بود. یادش آمد که دیر زمانی است به رکوع نرفته است. قدمی برداشت، روی قلم، صدایی آمد. به هوای برداشتن قلم خم شد، انگشتانش در سرمای برف فرو رفت. آن خط ممتد را لمس کرد. دستش را به سوی خود کشید. شاخه گلی بود مانده از بهاران قبل.
یادش آمد که در رکوع است. صدای نیایش گل را در موسیقی ذهنش میشنید. ابری در آسمان نبود. قطرهای بر ریشه گل افتاد. او همچنان دنیای برفیاش را دوست میداشت. خیلی دوست میداشت.
گفته بودم گاهی اشک می آید؟
پرده اول
پیرمردی آراسته، آرام در جهت حرکت آفتاب، وارد صحنه میشود. به وسطها که میرسد، مکثی میکند. پشتش به ماست. مینشیند. میبینیم که سرش را تکان تکان میدهد. روی صحنه دراز میکشد. بازوی راستش زیر سرش. هنگامی که پردهها را میکشند، قبل از اینکه دو پرده به هم برسند، دخترکی بر بالین مرد حاضر میشود. به سختی میشود اشکش را تشخیص داد.
پرده دوم
تختهسیاهی رو به ماست. با گچ سفید رویش نوشتهاند «شاید عشق آنچنان که جهان در ایمان ما به بینهایت متصور است، تنها اعتقادی باشد بی دلیل و بیهیچ قرینهای در ذهن!». معلمی روبه شاگردانش، دختران و پسرانی آراسته، یک صندلی در آن میان تکان میخورد. پسر جوانی که از حالت دستانش چنین بر میآید قلمش را در دهان به بازی گرفته. اینها دانشجویان باهوشی هستند از سرزمینی دور.
پرده سوم
پسر نوجوانی، بر دامنه یک کوه، کنار سنگها، کتابی در دست، با خود جملات کتاب را زمزمه میکند. خوشحال است و آرام. هر نسیم را با نوازشی به آغوش میگیرد.
پرده سوم
پسرک در سجده است. خاک در دونقطه کنار سرش خیس است. ما این را نمیبینیم. دخترکی زیبا، بعد از نمازش به او این را میگوید. پسرک از دختر رو بر میگرداند. شرم، اضطراب و پشیمانی.
پرده چهارم
دختری که بر بالین مرد میگریست، با پیراهنی سفید که دامنش بر زمین کشیده میشود، در وسط سن، به بالا نگاه میکند. زمزمهای دارد که ما نمیشنویم. و ناگهان فریاد بلندی که کمی طول میکشد.
پرده پنجم
دو پدر و دو مادر، درباره لطافت دو کودک سخن میگویند، یک پسر و یک دختر. دو کودک میدوند و از صحنه خارج میشوند.
پرده آخر
حفرهای عمیق که گویی ورودی تونلی مشوش است. و صدای مبهمی از انتها به گوش میرسد. جایی که نور به خود میپیچد. جاذبهای قوی! صدایی آرام میگوید، اینجا آرامگاه مردی است که هیچ نخواست.
رستاخیز
دانش کامپیوتر بیشتر از آنکه ستارهشناسی درباره تلسکوپهاست، درباره کامپیوترها نیست.
دایجِکسترا
لودویک زن ذلیل
نخستین گام برای از میان برداشتن یک ملت پاک کردن حافظه آن است. باید کتابهایش را، فرهنگش را، تاریخش را از بین برد. بعد باید کسی را داشت که کتابهای تازه ای بنویسد، فرهنگ تازه ای جعل کند و بسازد، تاریخ تازه ای اختراع کند. کوتاه زمانی بعد ملت آنچه را که هست و آنچه را که بوده فراموش می کند. دنیای اطراف نیز همه چیز را حتا با سرعت بیشتری فراموش می کند.
میلان کوندرا
کتاب خنده و فراموشی
*****
پیوسته میشنویم که میگویند که فلسفه به واقع هچ پیشرفتی ندارد این که هنوز هم همان مسائل فلسفهای که یونانیان سرگرمشان بودند ما را هم به خود مشغول میدارند؛ ولی آنهایی که این حرفها را میزنند دلیل این را که چرا وضع باید چنین باشد نمیفهمند. دلیل اما این است که زبان ما همان زبان باقی مانده است و ما را همواره دچار وسوسهی همان پرسشها میکند. مادامی که فعلی وجود دارد مثل «بودن» که به نظر میرسد کارکردش همچون «خوردن» و «نوشیدن» است، مادامی که صفات «اینهمان»، «غلط»، «ممکن» وجود خواهد داشت، مادامی که سخن از نوعی جریان زمان و امتداد مکان در میان خواهد بود و از این دست و مادامی که انسانها پیوسته به دشواریهای معماگونه یکسانی برخورد میکنند و به چیزی خیره شوند که به نظر میرسد هیچ توضیحی قادر به روشن ساختن آن نباشد و افزون بر آن، این امر سودای امر متعال را ارضا میکند، زیرا آنها بدین شیوه گمان میبرند «مرزهای فهم بشری» را دیدهاند، طبیعتا بر این گماناند که میتوانند فراسوی این مرزها را هم ببینند.
ویتگنشتاین
کپک
قرار نیست، تنها یک پرسش وجود داشته باشد و نباید خیال کنیم پاسخی که به همان یک پرسش میدهیم، نقطه شروع جریان اندیشه است.
ارادت زیادی
خطهای سیاهی که به دفترم میکشیدم رنگ باختند. به خاطر چسبندگی کم گرافیت با کاغذ. شاید اگر آن لحظه که مینوشتم به خاطر اعصاب بههم ریخته کمی بیشتر میفشردم رد بیشتری از ذهنم آنجا میماند. اما رد ذهن پریشان که لطفی ندارد. دلم هم نمیآمد از آرامشم جویباری از کربن بر دل صاف کاغذهای صورتی بنشیند. نمیخواستم پشت کاغذم برجسته باشد از بیرحمی دستان من. شاید همین باشد دلیل فراموشی، علت بی علتی.
شادمانیها همیشه کمتر در خاطره میمانند. کمتر به یاد آورده میشوند و هرگاه اندیشهای آغاز میشود بنبستی از اندوه پدیدار میشود. چه تناقضی است این قاعده. چرا گهواره منطق فرزند را به گریه وا میدارد. نکند خاری در آن است یا فرزند خودش را خیس کرده! از وحشت دانستن.
بیگانه ای با من است
دیگر خواب نمی بینم، هرچه می بینم واقعیتی براق است. نمی دانم آیا اینها جزئیاتی مشوش است یا اینکه فقط من دارم برای چرخشی جدید به دور خورشید آماده می شوم. من چطور شلاق به دست گرفته ام؟ چرا تازیانه می زنم به تن خشک درختان بید کوچه؟ چرا خش خش برگها اینقدر سرخوشم می کند؟ مگر این دیوارهای گلی چه کرده اند که یادگاری از من بر رویشان مانده؟ خوب اگر دیوار را دوباره بسازم که باز هم یادگار من آنجاست.
نمی شود بی اثر بود. نمی شود اثر هم گذاشت گویا. از چگالی خودم بدم می آید، می خواهم بخار باشم یا شاید چگالتر از پلاسما.
اما من برای هیاهویی شگرف آمده ام ومی خواهم به راه بیندازمش. می اندازمش.
*****
چقدر دلم تنگ شده بود برای این چاردیواری کج و معوج. راستی چقدر همه جا سکته؟!
پوف
کاش میشد جرعهای آب نوشيد و به انتظار بازدمی طولانی، سالهايی سبز را خنديد و رقصيد. چه دوستداشتنی است همه چيز با تو.
***
خوب من هم گاهی نوسالژی درد میگيرم.
تالاپ تولوپ
مرثيهای میخواندم از برای خويش به سوی نيستي، صفحاتش را تورق میکردم که از دستم افتاد تو جوب و آب بردش. اگه ياد بگيرم مدادمو با مدادتراش جديد درست بتراشم ديگه کاغذ کم میآرم. فعلاْ از يه Digital Sound Recorder استفاده میکنم. اميدوارم آقای Gates عنايت جديد بفرمايند.
ارادتمند.
نخلبک
اگه بدونين چقدر بده که پهنای باند خط تلفن خونه آدمو با يازده نفر ديگه تقسيم کنن. میشينی پشت کامپيوتر، وصل میشی به دهکده جهانی، بعد يه قلمبگی زرد اون پايين سمت راست مینويسه 12.2. حتی صفحه ::ورود:: اين خرابشده هم بالا نمياد چه برسه اين صفحه ::مديريت کاربر:: با اون پيغام بالاش.
خوب خبر مرگمان اينترنت ايرانی داريم و چيزهای ديگری شبيه اين.
***
معلومه که گم و گور شدم؟ اگه هست به روم نيارين.
شيمپل
آسمانخراشها که سردشان میشود و میلرزند تا مغز استخوان و پيکره بیجان خويش را نثار آسودگی آدمها میکنند، هيچگاه عاشق هواپيماهای تروريستهای القاعده و بنلادن نخواهند شد، که لحظهای داغ و دلچسب از انفجار به آنها هديه کنند. آسمانخراشها هم میفهمند، خوب میفهمند.
***
يه جفت دمپايی لازم دارم. يه لنگه برای کله اون، يه لنگه هم برای اينکه با اون يکی لنگه قديميه بپوشم.
نم نمک نم...
با سلام.
لطفاً پس از شنيدن صدای من، بوق بزنيد. پيغام شما به طور اتوماتيک ثبت شده و يک نسخه از آن در يک سیدي، به همراه تمامی مکنونات قلبی من در اولين پرواز به پلوتون فرستاده خواهد شد. باشد که رستگار شويم.
***
راستی کسی رفته پلوتون ببينه خدا اونجا هست يا نه؟
امشاسپندان
آقای گنجی عزيز برادر! تو را به حرمت هر زهرماری که قبول داری، دست از اين اعتصاب غذای مسخره بردار. میميری هيچ اتفاقی هم نمیافته. خوب میدونم خودتم خوب میدونی اين حرفم هيچ ربطی به اين نداره که گفتم خيلی از حرفات مفت گرونه. میدونی چيه؟ همهاش همه چيز داره شبيه شروع يه دوره تاريک و کثيف میشه. تو ديگه يه برگ سنگين برای اين دفتر نباش. ول کن اعتصابو، توبه هم نمیخواد بکنی، فقط نمير! همين.
***
دو تا جوجه گم شدن، مامانشون داره دغ/دق میکنه. کمک!
استریپ تيز
آن خطاط سه گونه خط بنوشت
خط اول خود او خواندی و لاغير
خط دوم هم او خواندی و هم غير
خط سوم نه او خواندی و نه ديگری
آن خط سوم توئی خنگ خدا که عالمی رو گذاشتی سر کار! ديوونه.
***
آخيش، چه روزمرگی مسخرهای بود.
رئيسجمهور محبوب
خيلی دردناکه که آدم بفهمه هيچ حرکتی تو اون ذهن کوفتیاش رخ نمیده. يعنی رخ میده ولی به خودش ربط نداره. مثل اصطکاک سطح مغناطيسی نوار ويدئو با هد دستگاه پخش. يه فيلم خالی که باعث میشه نصفهشب از تلويزيون برفک پخش بشه. مخاطب محترم روی کاناپه ولو شده دهنش بازه و حتی خر و پف هم نمیکنه، کنترل از راهدور دستگاه از دستای نيمهبازش آويزونه و مضطرب از اينکه باز هم بعد از اصابت با زمين، باطریهاش درآد و جان به جانآفرين که نه به هيچکس تسليم کنه.
***
عجب هوايی بود تهران امروز اونم تو الهيه. حالی برديم.
خونابه
در حالي كه آسمان تو را و مرا به تازيانههاي بادهاي شمالي، به خود ميآورد، من لذت همان يك قطره اشك را در خاطرهام نگاهخواهمداشت. تو مرا به گذر زمان بسپار و من خويشتن را به آگاهي و تو را به خودت.
سرزمين من دنيای رنگينی است از ماسه و آب و جنگلهای تنک. لطافت دستان کوچکت را به ميمنت آرامش خويش میآميزم و از بیلذتی تمام قرون گذشتهام حسرتی در دل ندارم که انديشه اکنون، تنها تو را میپندارد و دل تنها تو را میخواهد.
میخواهم تو را تا به آخر تورق کنم، و میدانم که همچنان در گرداگرد شور نوشتنی. نگذار به انتها برسم. کاری کن که هميشه فصلی باشد برای خواندن. يک مداد هم به من بده. خطوط زيادی دارم برای حاشيههای کتابت.
***
عقدهایام الآن مثل نینیهايی که پدر مادراشون نمیذارن بچه شبا تو رختخوابش جيش کنه. خوب جيش کنه مگه چی میشه؟!
اسکيزوفرنی
تا جمعه روزی دو سه بار به اين آقا نگاه کنين، فکر کنم تا قبل از تموم شدن زمان رایگيری بفهمين چه بايد کرد.
***
باحال بود. همين.
شارلاتان
لحظهها بد زندگی مانند صدای زنگهای غيرمنتظره تلفناند. تنها گوشی را برمیدارم گوش میدهم، حرفی میزنم و دوباره میگذارمش همانجا که بود. گرچه گاهی طولانی میشود؛ به خيال آموختن. صدای موسيقی برايم جذابتر است و خيرهشدن به خيلی چيزهای دور و برم.
***
امروز با صدای جار و جنجال همسايه پايينی که سر دختر کوچولوش داد میزد و میگفت: «میفهمی اينکه من حاملهام يعنی چی؟» از خواب بيدار شدم. صدای گريهاش مثل مواد مذاب آتشفشان از بالشم رد میشد و میريخت تو گوشم. دلم گرفت، دوباره خوابيدم.
***
اصلاً به جهنم که احمدینژاد رئيسجمهور شه. به جهنم که آقای خامنهای از اول زندگیاش تا حالا عقده زمامداری و مديريتکردن داره. به جهنم که ممکنه خيلی از دوستام منفجر بشن و بميرن. به جهنم که مثل خر خاتمی رو دوست دارم و چند روزه که فقط به اون فکر میکنم. به جهنم که حتی به اندازه يه زنبور هم کاری از دستم برنمیآد. به جهنم که از شترمرغم خبر ندارم. به جهنم که تا صبح مثل کرم شبتاب بيدار بودم و دم صبح خوابم برد. به جهنم که هيچی به هيچی نيست. به جهنم که دارم چرت و پرت مینويسم.
***
يادم نمیآد تا حالا تو اين صابمرده، بيشتر از دو بار (***) گذاشته باشم.
